چار كس را داد مردي يك دِرَم *** آن يكي گفت : " اين به انگوري دهم ."
آن يكي ديگر عرب بُد و گفت : " لا *** من عِنَب خواهم نه انگور اي دغا "
آن يكي تركي بد و گفت : " اين بَنُم *** من نميخواهم عنب خواهم اُزُم "
آن يكي رومي بگفت : " اين قيل را *** ترك كن . خواهيم اسرافيل را "
در تنازع آن نفر جنگي شدند *** ---> كه ز سِرّ نامها غافل بدند <---
مشت بر هم ميزدند از ابلهي *** پر ُبدند از جهل و از دانش تهي
صاحب سرّي عزيزي صد زبان *** گر بُدي آنجا بدادي صلحشان
پس بگفتي او كه : " من زين يك درم *** آرزوي جملتان را ميدهم
چون كه بسپاريد دل را بي دغل *** اين درم تان ميكند چندين عمل
گفتِ هر يك تان دهد جنگ و فراغ *** گفتِ من آرد شما را اتفاق
مولوي
ناپلئون : خدا فقط به كساني كمك ميكند كه به خودشان كمك كنند .
گاليله --< وقتي گاليله از دادگاه معروفش بيرون مياد يكي از طرفدارانش كه به شدت از تصميم گاليله در دادگاه عصباني بود به او گفت : " بيچاره ملتي كه قهرمان ندارد ." و گاليله در جواب گفت : " بيچاره ملتي كه نياز به قهرمان دارد ."
-------> حضرت علي ( ع ) فرمودند : تو آني كه مي انديشي .<---------
آن كس كه اين انديشد هيچ ندهد اما آن كس كه همه بدهد اين نينديشد .
عالم توكل خوش عالمي است و ذوق آن به هر كس نرسد .
شهاب الدين يحيي سهروردي
نيكويي وي پرده ي نيكويي وي است و پديد آمدن وي سبب ناپديدي وي است و آشكارا شدن وي سبب پنهان شدن وي است .
چنان كه آفتاب اگر چند اندكي پنهان شد بسيار آشكارا شد و چون سخت پيدا شد اندر پرده شد .
پس روشني وي سبب پرده ي وي است .
ابن سينا
در جلالش عقل و جان فرتوت شد *** عقل حيران گشت و جان مبهوت شد
من كه باشم تا زنم لاف شناخت *** او شناسا شد كه جز با او نساخت
چون جز او در هر دو عالم نيست كس *** با كه سازد اينت سودا و هوس
هست دريايي ز جوهر موج زن *** تو نداني اين سخن شش پنج زن
هر كه او آن جوهر و دريا نيافت *** لا شد و الاء لا الا نيافت
آن مگو چون در اشارت نايدت *** دم مزن چون در عبادت نايدت
نه اشارت مي پذيرد نه بيان *** نه كسي زو علم دارد نه نشان
تو مباش اصلا كمال اينست و بس *** تو ز تو لا شو وصال اينست و بس
در يكي رو و از دوي يك سوي باش *** يك دل و يك قبله و روي باش
متن زير رو مولوي و عطار و حافظ و ... بيان كرده اند . بخويدش :
قابليت شناخت حقيقت در روح همه انسانها فطري است و وضع روح در كسب معرفت به مانند چشمي است
كه نميتواند از تاريكي به جانب نور رويگردان شود مگر آنكه تمام بدن روي به جانب آن كند .
افلاطون
ما در غاري تاريك و زيرزميني به زنجير بسته شده ايم و چهره هاي ما رو به ديواري لخت و خالي است و در پشت سرمان آتشي بر افروخته است .
همه آنچه ما مشاهده ميكنيم سايه هايي متحرك است كه روي غار جلوه گر ميشوند و ما اين سايه ها را واقعيت ميپنداريم .
تنها در صورتي كه بياموزيم از ديوار و سايه ها روي برگردانيم و از غار بگريزيم ميتوانيم اميدوار باشيم كه روشنايي راستين حقيقت را مشاهده كنيم .
افلاطون
كس چه داند تا درين يحر عميق *** سنگ ريزه قدر دارد يا عتيق
عقل تو چون در سر مويي بسوخت *** هر دو لب بايد ز پرسيدن بدوخت
چرخ ميخواهد كه اين سر پي برد *** او بسرگرداني اين سر كي برد
چرخ چون سركرده و پي كرده چيست *** اون چه داند تا درون پرده چيست
كار عالم عبرتست و حرتست *** حيرت اندر حيرت اندر حيرتست
هر زمان اين راه بي پايان تر است *** خلق هر ساعت درو حيران تر است
هيچ داني راه رو چون ديد راه *** هر كه افزون رفت افزون ديد راه
شيخ فريدالدين محمد عطار نيشابوري